توي محله قديمي پدري يه پير مردي بود كه توي اون محله يه خياطي قديمي داشت. بيشتر اوقات اونو مي ديدم كه يه كت نصفه نيمه دوخته تو دستاش بود و از كوچه ما رد مي شد. پير مردي كه وقتي مي ديدمش توي مغازش سرش پايين و يا سوزن تو دستش بود ويا يه قيچي مشغول برش پارچه اي. يه آرومش خاصي تو نگاهش بود توي اين سي سالي كه مي شناختمش يه بار نشد از مغازش رد بشم ببينم صداش بلند و يا جرح و بحثي با كسي داره. مغازش توي اون محل يه جور پاتوق قديم ترها بود. هيجوقت بيكارش نميديدم . دست تقدير يه طوري شد و من با پسرش "جواد" تو كار مطبوعاتي شديم همكار. همكار و هم اتاق. "جواد" تو كار عكاسي بود و من هم تو كار خبر و خبرنگاري. شايد بخشي از بهترين دوران زندگيم با "جواد" بودم توي اين چند سال كه شايد زياد هم نباشه خيلي با هم اُخت شده بوديم ، آخه پدر و پدر بزرگ مادري "جواد" رو از خيلي دورترها مي شناختم. هميشه "جواد" وقتي از كار پدرش مي گفت من كيف مي كردم ، يادمه دم عيدها كه مي شد و "جواد" پارچه كت و شلواري رو پيشه پدرش مي برد مي گفت پدرم مي گه اگه من چندتا مشتري مثل تو داشته باشم كه پدرم درآوردست. آخه جواد خيلي ظريف بين و حساس بود كوچيك ترين عيب لباسش بايد برطرف مي شد.
وقتي از جلوي مغازش رد مي شدم حس خوبي به هم مي داد، توي مغازش يادگاري از كارهاي "جواد" بود. يادمه نزديكهاي انتخابات بود ديدم روي شيشه مغازش عكسه يكي از كانديداها رو زده زنگي زدم برايه "جواد" و گفتم بابات تبليغات رو زود شروع كرده.... .
پدر يه نعمته يه پشت و پناست ، يه جور تكيه گاست. هرچند كه خيلي بزرگ باشي و خودت هم پدر باشي ولي نميشه از شون دور بود. يادمه كه "جواد" توي يكي از نوشته هاش از اينكه روزي باباش نباشه يه دلتنگي نوشته بود. ديشب وقتي شنيدم كه پدرش از دنيا رفته يه طوري ريختم به هم. آخه شبي كه بچه ها همه دور پدرهاشون جمعا براي پدرهاشون هديه مي گيرن اما "جواد" يه طوري ديگه اينو تجربه كرده نمي تونم از حال اون بگم ، اما چه حكمتيه ...
قرار بود توي اين پست از اولين تجربه پدر شدنم توي روز پدر بنويسم اما حسم نذاشت وخواستم در مورد اين پير خياط يه جورايي اداي دين كنم .
اينهم عكسيه که "جواد" يه روزي تو مغازه پدرش از اون گرفت.

تصویر اول
ولم کنین دارم خفه میشم ، توی این بازار که جای نفس کشیدن نیست . نه راه پس دارم نه راه پیش. ای بابا نخواستم. نمی دونم چه کار کنم. عینه بازار مکاره است . هرکس هرچی داشته اورده وسط . تازه باید بپا بود با کسی برخورد نکنی . هرچی جنس بنجل تو بازار شب عید می تونی پیدا کنی. هرکی یه شعاری می ده . یکی قیمت رو شکونده و یکی خودشو و حیثیتشو.
بازار بازار دروغ، مثلا بارهای ارزون . ای بابا ارزونش کردیم. باور کنین اگه قصه پر کردن چک نبود محال بود این قیمت می دادم. 20 د ر صد بالای قیمت 10 درصد پایین این شده حراج!! . چشمام گرد می شه وقتی اینها رو می بینم. توی این بازار همه جور آدم و می شه دید. همه جور وسایل از کیف و کفش گرفته تا فلفل نمک و زرد چوبه که اینها هم حراج کردن.

تصویر دوم
از یه طرف بازار تار و تنبک هم گرمه گرمه و این شعر معروف یا " مولا" که بیچاره شاعر و آهنگ ساز اون اگه میدونستن که این شعر وآوازش دستخوش نون دونی یه عده ای با هر سبک و دستگاه موسیقیایی خودشون می شد که محال بود چنین اثری رو تولید کنن.
وسط جمعیت گیر افتادم مواظبم تنم به کسی اصابت نکنه، از این همه هیا هو حیرونم صد بار خودم و لعنت می کنم که چرا اومدم؟ !

تصویر آخر
وای چقدر ماشین! از بس کلاج و ترمز گرفتم ماهیچه پاهام گرفته. وسط ترافیک ، کجا می تونی بری. حرکت ماشین ها لاک پشتی و آهسته آهسته. تو کل سال ما که از دست این ترافیک تو عذابیم شب عید بماند. هیچ کسی نه چیزی می بینه و نه چیزی می شنوه . هرکی می خواهد به یه روشی از ترافیک فرار کنه. وسط ماشین هام نمی دونم چه کار کنم؟!.
همه سال بد تر از سال پیش ، آخر سال که میشه هزار تا برنامه از طرف مسولین نطق میشه اما دریغ، دریغ از اجرای مسولیت. تو کشورما که همه آمار دادنشون خوبه و مرد عمل کم گیر میاد. ما هم تو انتظار شهرآرمان ها می مونیم یا آرمان شهر. راستی آدرسش کجاست ؟! .

۲۲بهمن ۲۲بهمن روز از خود گذشتن روز آزادی ما روز نجات میهن.....
هر وقت ایام بهمن ماه می شه و من این شعر رو می شنوم یاد دوران دبستانم در مدرسه "بدر" می افتم. آخ که چقدر با حال بود اون موقع. به خاطر برنامه های جشن ساعت های کلاس از سرو ته اش زده بود. زنگ تفریح هم بلند گو بوقی مدرسه آهنگهای انقلابی پخش می کرد. الله الله، بوی گل سوسن و یاسمن آید و خیلی از آهنگهای دیگه. زنگ آخر مدرسه هم که برنامه های جشن به پا بود و سرود و نمایش و خاطره های معلم و یا مدیر و ناظم از اون موقع که من هیچ از اون سر در نمی آوردم. چون همه اونها خاطرات رو داستانی می گفتن یا خودشون تو صحنه بودن یا شنیده بودن. تنها چیزی که برام مهم بود همین جشن و های هوی اون بود.
تزیین کلاس ها مدرسه با کاغذ رنگی تو بین بچه ها شور حال خاصی داشت.
تلویزیون هم توی این ایام نمایش های انقلابی تا دلتون می خواست پخش می کرد. نمایش عروسکی چاق و لاغر و ذباله دان تاریخ شاید تو خاطرات خیلی ها باشه. همه ما بر و بچه هابه دور از دغدغه بودیم که انقلاب چی و چه طور شد انقلاب شد . شاه کی بود؟! فقط همین و از کتابهای درسی مون خونده بودیم که کاخ هایی داشت و کوخ هایی ساخت. همه انگار اطلاعاتشون سطحی بود فقط می گفتن و رد می شدن. بعضی از این معلم ها هم بدون اطلاع یه چیز هایی از اون موقع میگفتن که الان یادم میاد خندم می گیره که این بیچاره ها اصلان تو باغ نبودن.

امسال محرم از راه رسید با خاطرات همیشگی . با حس و حال عجیبش . امسال سعی کردم تو این حال و هوا دنبال سوژه باشم نمی دونم موفق شدم یا نه قضاوت پای شما....

ادامه عکسها در ادامه مطالب...
ادامه مطلب
شاید مجله گل آقا از جمله نشریاتی بود که در خفقان مطبوعاتی و مردم جز روزنامه های " کیهان" و "اطلاعات" شاید چیز دیگری نمی خواندند شیوه مطبوعات طنز را ابداع کرد. و خاطره نشریه "توفیق" را برای قدیم ترها زنده کرد. یعنی درست زمانی که مردم هنوز شور و حال جنگ در سر داشتن و مطبوعات جز اخبار و تعریف و تمجید کار دیگری انجام نمی دادند، گل اقا در باب طنز پا به عرصه گذاشت. و کمتر وزیر و کبیری شاید از نیش آن بی بهره بوده باشد. اما بعد از درگذشت بنیانگذار گل آقا کیو مرث صابربی همه در این فکر بودند که گل آقا هم به تاریخ پیوسته ولی همگان دیدیم که بچه های گل آقا بیکار ننشستند و میدان را خالی نکردن. اما با خبر انتشار توقیف گل آقا از سوی پوپک صابری مدیر مسول گل آقا یه طوری ته دلمون خالی شد. هرچند توی کشور ما کار مطبوعاتی کردن بلا نسبت پوست کلفتی می خواد و رویی زیاد اما هر روز می بینیم هر یک از مطبوعات غیر وابسته به نحوی از دور خارج می شن. هرچند که پوپک صابری در لفافه سخن گفت اما می توان تا ته قضیه رو خواند. او در آخرین شماره "گل آقا" سخن آخر خود را چنین گفت:

ساده،كوتاه ولي تلخ
*"اين شماره،آخرين شماره مجله هفته نامه گل آقاست."ارديبهشت سال1383 با شما عهد كردم كه تا توان دارم چراغ موسسه گل آقا را روشن نگه دارم و نشريات را سرموقع به دست شما برسانم و تا امروز به اين عهد وفادار بودم.انتشار مجلات گل آقا،برگزاري دو دوره جشنواره كمدي،راه اندازي بخش انيميشن،سايت گل آقا،چاپ كتابهاي طنز و كاريكاتور،برگزاري كلاسهاي آموزشي و...بخشي از فعاليتهاي پنج سال گذشته بود.از شما خوانندگان وفادار و مهربان گل آقا مي خواهم همين را از من بپذيريد كه ديگر نمي توانم،خسته ام.از دلايل خستگي چيزي نمي گويم...از من بپذيريد كه با خستگي نمي توان بر انتشار يك مجله طنز سياسي مديريت كرد.
تا اطلاع ثانوي گل آقا نشريه ندارد و طبيعتا موسسه گل آقا به حالت نيمه تعطيل است.البته تنها راه روشن نگه داشتن چراغ آبدارخانه،انتشار نشريه طنز نيست؛اما اينكه چه مي كنيم...آيا سومين جشنواره فيلم كمدي را ادامه مي دهيم؟موسسه فرهنگي گل آقا قرار است چه كار كند؟كتاب منتشر مي كنيم يا...؟همه اينها بماند تا فرصتي ديگر،تا آن زمان تنها ارتباط ما با شما سايت گل آقاست كه آخرين اتفاقات را آنجا به اطلاع شما مي رساند.
*از امروز تا بيستم دي ماه همكارانم در بخش اشتراك آماده جواب دادن به مشتركين مجله گل آقايند.كساني كه اشتراكشان تمام نشده مي توانند باقيمانده اشتراكشان را از محصولات گل آقايي انتخاب كنند يا باقيمانده پولشان را پس بگيرند.
*از تمام همكارانم كه در اين سالها همراه من بودند تشكر مي كنم.اين نشريات حاصل سخت كوشي،ذوق و هنر آنان بود.
*از آنجا كه مسؤوليت تمام آثار چاپ شده در گل آقا برعهده من است،از تمام كساني كه در اين سالها به هر دليلي از آثار گل آقا رنجيدند،پوزش مي طلبم.
*از تمام كساني كه در اين پنج سال در اين راه سخت به ما كمك و با ما همكاري كردند ممنون و سپاسگزارم.از كساني كه در اين مدت هيچ كمكي نكردند نيز گله اي ندارم و براي كساني كه نه تنها كمك نكردند بلكه سعي كردند چوب لاي چرخ مان بگذارند،از خداوند مي خواهم كه به راه راست هدايتشان كند.
برايتان از خداوند مهربان روزگاري همراه با لبخند و تندرستي و براي ايران اسلامي افتخار و سربلندي آرزو مي كنم.
خواهر كوچكتان
پوپك صابري فومني
"گلنسا"
به کار گرفتن کودکان برای کار از دیر زمانی رسم شده . هرچند در سابقه جوامع اروپایی بهره کشی از کودکان بی سرپرست برای کارهای متفاوت مانند گدایی و جیب بری یکی از مشکلات این جوامع بوده است. در کشور ما در خیابان ، اتوبوس ، مترو کودکانی را می بینیم که به کارهای نا متعارف مشغول هستند ، از تکدی گری گرفته تا واکس زدن و فروش کالاهایی مانند آدامس و باطری و... که گاهی برای اصرار خرید عینه تکه چسب به شما می چسپند. در این میان افرادی هستند که از این کودکان بهره کشی می کنند و از آنها برای اهداف شوم خود مانند حمل مواد مخدر و غیره استفاده می کنند. یکی از این بچه ها که اهل کابل افغانستان بود با 10 سال سن عینه یه استاد کفاش کفاشی می کرد. می گفت: "پدرم نمی تواند کار کند ، هرچه درآمد دارم به پدرم می دهم". "محسن" که دستش قدرت این و نداشت تا سوزن کفاشی را داخل کفش کند می گفت: " روزی 1000 تا 1500 تومان درآمد دارم ، تازه اگه بعضی ها هم اگه خوششان بیاد انعام هم می دهند". اون به همراه برادر ۸ سالش "یعقوب" مشغول کار بود. چشمانی که به دنبال پاهای افرادند و در خواست از آنها برای واکس زدن کفشهایشان.

یاد هست در یکی از سالهایی که به نمایشگاه کتاب تهران رفته بودم یک پسر بچه 12 ساله با یه جعبه واکس از اسلام آباد تهران که محل سکونتش بود به نمایشگاه آمده بود برای درآوردن یه لقمه نون. سالهای قبل در برنامه نیمه شب رادیو جوان گزارشی زنده پخش شده بود که خیلی حال و هوای آدم و عوض کرده یود ، گزارشگر از کودکی که در کنار پارک در سرمای زمستون دستاش و قایم کرده بود پرسید چرا این موقع شب اینجایی؟ اون کودک با فریاد گفت :"چون امروز درآمدی نداشتم جرأت نکردم برم خونه چون پدرم راهم نمی دهد". کودکانی با چثه های کوچک حتی گاهی حمل جعبه وسایل واکس براشون ایجاد مشکل می کنه. کودکانی که باید پشت نیمکت مدرسه باشند و با شوق کودکانه شان درس را فراگیرند و به بازی های کودکانه مشغول باشند ولی تقدیر اینها اینگونه است.
یادش بخیر اون موقع که من شروع کردم به خوندن و نوشتن، مادرم برام یه مجله " کیهان بچه ها " خریده بود. کلاس اول دبستان بودم که خیلی یواش یواش کلمات رو به هم جفت و جور می کردم . اون موقع " کیهان بچه ها " یه محتوایی خاص داشت که بچه ها رو به سوی خودش می کشوند و مثل الان تنوع تو مجله ها نبود. سالها بعد که دیگه " کیهان بچه ها " رو کنار گذاشتم حدوداً دبیرستان بودم که مجله " ایران جوان " پا به عرصه مطبوعات گذاشت با یه ساحتار خاص با گزارش ها و سوژه های متنوع . در واقع ساختار شکنی در مطبوعات ایران به وجود آورده بود. اما حالا که چند سالی که " همشهری جوان" رو می خونم ساختار اون هم با بقیه مطبوعات فرق داره. خودم که چند سالیه کار روزنامه نگاری می کنم واقعاً لذت می برم که این مجله فراتر از چار چوب مطبوعاتی پا گذاشته و یه چارچوب جدیدی رو ایجاد کرده. و در واقع ساختار شکنی کرده . و برای بقیه هم یه جور الگو شده و یه تلنگری زده . و در بعضی موارد حتی این تلنگر سوژه دیگران شده واونها یه جور تقلید رو پیش گرفتن. بچه های همشهری جوان که با هاشون از نزدیک بر خورد داشتم اهل این نیستن که خود شون و بگیرن. من "همشهری جوان" می خوانم چون همشهری جوان است.
وقتی از خیابان بهارستان گذر می کنی حال و هوای خاصی دارد، حس قدیمی. از یه طرف ساختمان مجلس شورای ملی و از یه طرف هم مسجد سپهسالار. بماند خلاصه با هزار تا ترفند توانستم وارد مدرسه بشوم و یه گزارش کامل از اونجا تهیه کنم. آخه به دستور مجلس عکسبرداری از اونجا ممنوعه شاید علت اون این باشه که مجلس رأس اموره.....
يكي از مدارس عالي بزرگ و آباد كه در قرون اخير بنا گرديده ، مسجد و مدرسهي عالي سپهسالار است كه در كنار مجلس شوراي ملي سابق واقع شده و پس از پيروزي انقلاب اسلامي به مدرسهي عالي شهيد مطهري تغيير نام داده است. بناي مدرسهي عالي شهيد مطهري بوسيلهي ميرزا حسينخان سپهسالار در سال ۱۲۹۶هـ . ق(۱۲۵۷ هـ . ش) بر اساس نهاد وقف، بنيان نهاده شدهاست و پس از مدتي وقفه در سال ۱۳۰۳هـ . ق (۱۲۶۱هـ . ش ) اتمام پذيرفت.

ادامه مطلب
فاطمه الگوی برتر زنان.
فاطمه روح دل انگیز هستی.
فاطمه یگانه دُر صدف نبی
فاطمه غمخوار و یار علی.
فاطمه نهایت ادب.
فاطمه تمام انسانیت.
فاطمه نغمه خوش نیایش.
فاطمه قوی ترین پشتیبان.
فاطمه مظلومترین صدا.
فاطمه جلوه ای از جمال خدا.

ادامه مطلب را مطالعه کنید..
ادامه مطلب


