
همه ساله شاهد آن هستیم که در ایام نوروز شبکه های مختلف سیما اقدام به ساخت سریالهایی با مضمون طنز نوروزی می پردازند. امسال نیز شبکه اول سیما اقدام به ساخت سریال پایتخت به کارگردانی سیروس مقدم نمود.
پیام اصلی این مجموعه تشویق مردم به سکونت در شهرستان است که سیروس مقدم بی کرانی تهران را در سریال پایتخت به نحو خوبی انعکاس داده است. این مجموعه با فیلمنامه استخوان دار و قوی و نیز شخصیت پردازی مناسب و حساب شده توانسته نظر اهل فن را به خود جلب کند.
نویسنده با نگاهی به زیر و بم پایه های اجتماعی به ویژه خانواده و انسان هایی از قشر متوسط و حتی پایین جامعه بر آمده و حاصل کار او قابل تعمق است. هرچند این سریال دارای ضعف هایی می باشد ، از جمله چیرگی تلخی آن بر شیرینی که مناسب ایام نوروز نبوده است. در واقع نویسنده و کارگردان سعی داشته اند تا تصویر هایی نزدیک به واقعیت از زندگی و انسان های پیرامون ما ارائه دهند که در واقع تلخی آن تا حدودی شیرین شده اما در نهایت کفه تلخی و اندیشه های منفی به کفه شادی و مثبت اندیشی سنگینی کرده است و مجموعه پایتخت را مجموعه ای تلخ درباره زندگی اجتماعی در یایتخت تلخ و آدم ها تلخ کرده است و از سویی دیگر فیلمنامه نویس نکات اخلاقی ، علمی و قانونی را نادیده گرفته به عنوان مثال نقی (محسن تنابنده ) در پزشکی قانونی برای تسریع در تعیین تکلیف جسد صاحبخانه و یا مجاب کردن پزشک زنان برای تسریع در زایمان همسر یکی از کارمندان پزشکی قانونی و نیز مجاب کردن مرده شور و گورکن قبرستان ، چیزهایی است که تابع منطق و باور نمی باشد.همچنین سرخوشی و رقص بابا پنجعلی ، نقی و ارسطو در مصرف معجونی محرک که از آن به اشتباه در سریال به عنوان ماده مخدر نام برده شده که اغراق در نمایش تاثیرات مواد محرک بد آموزی دارد.
گرچه سریال طنز پایتخت یک نقد اجتماعی از پایتخت نشینی به زعم بسیاری از منتقدان ، یکی از سریال های خوش ساخت بوده که توانسته طرف دار زیادی را به خود جذب کند و هرچند موجی از اعتراضات را از معاون استانداری مازندران گرفته تا نمایندگان مجلس را روانه معاونت سیما کرده است که از پایتخت به عنوان سریالی فکاهی بی محتوا و توهین آمیز به لهجه مازندرانی یاد شده بود اما مسائل بسیاری در کنار داستان اصلی آن مطرح می شود که به ارزشهای هنری آن بسیار می افزایند.
بازی های خوب و روان بازیگران سریال مانند علیرضا خمسه در نقش پدر نقی که به بیماری فراموشی دچار است، لهجه زیبای علی آبادی او، محسن تنابنده که در نقش نقی پدر خانواده. اهل خانواده بودن ، صداقت ، پرهیز از دروغگویی، محبت و بسیاری از خصوصیات خوب دیگر که آن را در یک پدر ایرانی می توان یافت. ریما رامین فر در نقش هما همسر نقی ، بازی بسیار روان و خوبی داشته است، سادگی، مهربانی ،همراهی همسر، دور از تجملات و بسیاری از فاکتورهایی که در زن ایرانی و مادر ایرانی می توان آنها را مشاهده کرد. بازیگری احمد مهرانفر در نقش ارسطو که بسیار در نقش خود جا افتاده بود و نوع لباس و تقلید لهجه او بسیار عالی بود و از سویی عشقی که به گلرخ خانم نشان می دهد از دایره متانت خارج نشده است و گلرخ نقش مقابل او دختر دانشجوی شهرستانی که ساکن تهران است و با خصوصیاتی همچون کمک و همراهی و همچنین متانت لازم برای دختر ایرانی از این شخصیت یک شخصیت قابل قبول ساخته است.
در مجموع می توان از سریال پایتخت به کارگردانی سیروس مقدم به عنوان طنزی مودب یاد کرد که پایبند اخلاق است و طنزی که نویسنده و کارگردان بخاطر خالی بودن از محتوا مجبور به روی آورردن به مضمونهای سبک و سخیف نشده است.

اول – داخلی – منزل
به دنبال موبایلم عینه تخریب چی ها همه چیز رو زیر و رو می کنم ، سر از آشپز خونه در میاورم. اونقدر به هم ریخته است که نمی دونم چی کار کنم؟. ناگهان پام به یه چیزی می خوره و آه از نهادم بلند می شه ، زیر پاهم رو نگاه می کنم می بینم ماشین کورسی اسباب بازی پسرم محمد عینه یه وزغی زیر پام له شده و من موندم و این درد پا و جواب درست و درمون محمد رو دادن. مثل آدمهای برق گرفته به همسرم می گم جای این تو آشپزخونه است؟! و بیچاره اون بی خبر از همه جا با یه دست کفکیر و یه دست جارو هاج وواج بهم زل می زنه . می خواهم شیشه پنجره رو تمیز کنم ، روی صندلی می روم ، اصلا خوش ندارم شیشه رو تمیز کنم. کلی کار مونده ، کتابهام همه روی میز نهار خوری ولو شده و مجله ها رو عینه زباله داخل کیسه نایلون چپاندم.
این هفته آخر سال انگار برام عینه یه ساله، کلی کار و قت کم ، باید همش دویید تازه نصف کار هم می مونه.
دوم – خارجی – خیابان
با ماشین داخل راه بندان گیر افتادم ، راه بندان چه عرض کنم در واقع جان بندان است. نه راه پس دارم نه راه پیش. هوارم رفته بالا ، بارون هم ول کن نیست. شیشه ماشین بخار گرفته ، بخاری ماشین را روشن می کنم، نگاهم می رود به روی آمپر بنزین که عینه ثانیه شمار ساعت داره پایین میاد ، بنزین لیتری 400 تومان ، تازه اگه ته اش در بیاد باید لیتری 700 تومان زد. نگاه هم رو بر می گردونم رو به سوی خیابون ، آدمها رو در جنب و جوش می بینم، هر کس یه جور ، یه شکل خاص ، با فکرهای متفاوت. اما چه ربطی داره ظاهر آدمها به باطن اونها. این آخر هفته سال هم چیز و همه جور آدم رو میشه دید، انگاراونها رو با کش ول کردن و در حال حرکت هستند ، تند تند. حالا دنبال چی هستن نمی دونم.
هفته آخر خیابون ها یک حال و هوای خاص خودش رو داره. از فروش هفت سین و ماهی قرمز و نمی دونم هرچیزی که به عید و سال نو مربوط می شه تا حراج فلفل ، زرد چوبه و کتاب قصه کودکان و حتی فال حافظ و استقرار ترازو کنار پیاده رو برای وزن کشی.
سوم – داخلی – کنار سفره هفت سین
بعد کلی دوندگی و اینور و اونور رفتن و شستن و رُفتن نوبت می رسه به لحظه تحویل سال و چیدن سفره هفت سین و دنبال ردیف کردن سین ها. سکه و سیر و سمونه ، شد 3 تا . سماق و سنجد و سبزه و سیب شد 7 تا. تازه بعضی وقت ها هفت سین از 7 فراتر می ره ، خودم یه سالی سفره هفت سین چیدم بعدش که شمردم دیدم 10 سین ردیف شد. حالا فرقی نمی کنه اسمش روشه هفت سین.
اما خیلی با حاله همه دوندگی هفته آخر و کارهای نصفه و نیمه دو ییدن تا دمه سال تحویل و تازه معلوم نیست نزدیک سال تحویل کجا گیر افتاده باشی.

جلوی یکی از مسجدها منتظر بودم ، ظاهرا به مناسب ایام محرم داخل مسجد مراسمی داشتند که تمام شده بود و داشتند میهمانان را پذیرایی می کردند، سه تا آدم را دیدم با سر و وضع مشخص که دوان دوان نزدیک مسجد آمدند، یکی از آنها از درب مسجد سری به داخل کشید تا ببیند چه خبر است و چه چیزی پذیرایی می کنند. دو نفر دیگر بیرون منتظر بودند. لحظاتی بعد آن فرد نزد دو نفر دیگر آمد و به آنها چیزی گفت و هر سه نفر داخل مسجد رفتند. شاید برای خیلی از ما ها این اتفاق افتاده که مادرمان به سفره نذری رفته و حلوایی و یا نان سوخاری آورده و تبرک به همه تعارف کند و یا در مراسم جشن و یا سوگواری ائمه علیهم السلام شرکت کردیم و بعد از پایان مراسم نان خشک و چایی و یا پلوی نذری تعارفان می کنند و اگر هم مانند من کم رو باشید به زور هم شده به شما بدهند و بگویند بگیرید نذزی است ، تبرکه. آنچه من تجربه کردم در این مراسم که انشاء اله از روی نیت خیر بر گزار می شود دو طیف آدم شرکت دارند، یک عده که فقط برای خود مراسم می آیند و یک عده برای آخر مراسم، یعنی گرفتن نذری. و این خوب است و جزء اعتقادات ما است ولی خود اصل مراسم نباید در نظر ما سبک شمرده شود . و این همیشه برایم سوال است که مراسم محرم فقط همین 10 روز اول آن است؟ چرا نذری دادن در 10 روز اول پررنگ تر و مساجد و تکیا شلوغ ولی بعد از دهه مراسم ها کم سو است؟!.

اما صحبت از نماد ظاهری یاد بود این عزیزان که هر کدام از این نمادها دنیایی از معرفت و فرهنگ خاص خود بود. سنگ مزار هایی که با نماهای متفاوت و اما خاص خود که هر فرهنگ مقاومت دلیری و پایداری را بر روی نمایان داشتند را در خود جای داده بودند. نمادی که بر روی آنها گوشه از وصیت نامه شهید و در قاب آلومینیوم آن تکه یاد گاری از شهید مانند پلاک ، سربند و یا قرآن جیبی برای خانواده دریایی از خاطرات بود.

اما در حال حاضر بنیاد شهید و امور ایثار گران با هزینه ای گزاف طرح همسان سازی سنگ قبر شهدا را در سراسر کشور پیش گرفته و سنگ قبرهای قدیمی که هرکدام سندی تاریخی برای کشور ما بوده را معدوم و سنگ ها بی روح و متحد الشکل را جایگرین آنها نموده است. و به گفته حسین جعفریان نویسنده و شاعر " اگر مغز یک انسان معکوس و در جهت نابودی این آثار هم نقشه می کشید، این قدر عالی نمی توانست دقیق و سریع همه چیز را تخریب کند چه رسد با صرف میلیاردها و ادعای خدمت و ابتکار و حفظ ارزش ها و ... جنین کند(1) ". فرزند یکی از همین شهدا که سنگ قبر پدرش تعویض شده می گفت : وقتی سر مزار پدرم میایم مانند گذشته نسبت به قبرش حسی ندارم می دانم هست اما انگار نیست". این سنگ مزار ها دنیای از معارف بود یک فرهنگ عامه اما جامع بود، در این سنگ مزار های جدید هیچ چنین نیست . و باید با تمام وجود فریاد زد به کجا چنین شتابان؟!
پی نوشته: (۱)همشهری جوان شماره284ص73
دبگه برامون عادی شده که هر وقت و ساعات خبر تعطیلی نشریه ای یکی بعد از دیگری به گوش می رسد. تبریک می گم به صاحبان افکار فرهنگی که با شعاری فرهنگی و ادعا های جور و واجور یکی یکی نشریات رو تعطیل می کنند و برای ما یاد و خاطرات دوران اصلاحات را زنده می کنند. اونهایی که اهل مطبوعات هستند می دونند که مجله چلچراغ از جمله نشریاتی بود که روش ژورنالیست جدیدی در مطبوعات ایجاد کرده بود و از ابتدا با نیروهایی کارآمد پا به عرصه مطبوعات گذاشت. از گزارش ها و سوژه های نابش کسی نمی تونه بگذره . توی این 9 سال انتشار خیلی با فراز و نشیب و بی مهری ها رو برو بود اما ایساتد و به حرکتش ادامه داد. و توی این شماره آخر قرار بود برای شماره بعدی بترکانند غافل از این که ...
اما بزرگمهر حسین پور توی محرمانه خوب نوشت :

کار از چند هفته گذشته است و به چند ماه می رسد. مخصوصا از وقتی امیرمهدی ژوله سردبیر شد، همه چیز (به چیز که می گویم دقت کنید) بهتر شد. کیفیت بصری، مفهومی، جنجالی و فروش. حالا قضیه خیلی خوب شده است. (به قضیه که می گویم هم دقت کنید.) یعنی قضیه کاملا دست همه آمده و دیگر چلچراغ دارد می شود همان چلچراغی که همه ما دلمان می خواهد تویش کار کنیم و همه شما دلتان می خواهد آن را دم دکه روزنامه فروشی ورق بزنید و شاید پولش را هم بدهید. حالا با همه این احوال قضیه دارد پیچیده تر هم می شود. نه این که قضیه که دستتان آمده از دستتان رها شود… نه. بلکه بیشترتر هم دستتان می آید. یعنی این که از شماره آینده قرار است هرچقدر که ترکانده ایم، بیشترش کنیم. یعنی این که بیشتر بترکیم. یعنی این که دسته جمعی تصمیم گرفته ایم که منفجر شویم. یعنی این که اگر 32 صفحه اضافه شود، یعنی این که اگر صفحه هله هوله و شمسی کوره، پاتوق، بیگ بنگ، تیک آف، ترمز دستی، نسل چهارم اساسی، سینما جهان دبل!، صفحه های طنز ویژه، چهار پرونده هر هفته ای، یک ویژه پرونده شش صفحه ای، چند ستون و صفحه از کلی آدم هیجان انگیز، چند صفحه در مورد آی تی و چی چی تی و یادداشت های بچه پولدار و کلی مصاحبه و جنگول و قرشمال بازی دیگر را داریم می پاشیم توی مجله و اگر با این چیزها نترکد و نترکیم و نترکید… دیگر باید دسته جمعی برویم یک جایی که محل ترکیدنگاهمان را یک معاینه بنماید.
به هر حال ما که خودمان را آماده کرده ایم. شما هم که آماده بشوید، می گویم دمتان قیژ و به پیش!
وما ماندیم و شنبه ها و جای خالی چلچراغ روی پیشخون دکه ها ، ماندیم با خاطرات بزرگ و کوچک چلچراغی.

املای درست کلمات از دیر باز مورد توجه همه اهالی علم و ادب قرار داشته و دارد و حال این غلط و غلط نویسی در کتاب و روزنامه و مجله بگیر تا تابلوهای تبلیغاتی چه پیامدی را در بر خواهد داشت. اگر این غلط و غلط کاری در کتاب و مجله و روزنامه باشد کمی توجیه پذیر است که با حجم زیاد مطالب و از چشم افتادن جملات و اما واگر های دیگر، اما این نوع اشتباه در تا بلوهای تبلیغاتی و اطلاعیه ها خود جای سوال است.
این روزها چشنواره فیلم وارش در بابل در حال برگزاری است ، راستش زیاد به جشنواره و نوع تبلیغاتش توجه نداشتم که با زنگ یکی از دوستانم که بهانه ای دستم داد و به پوستر تبلیغاتی جشنواره دقت کردم که بعله چه سوتی بزرگی ؟!
جشنواره سراسری Inernational که احتمالا منظوره شان International بوده اما غلط نویسی این جمله از لحاظ املایی خود جای سوال است و اشتباه دیگر که مسولیین حتما تفاوت بین سراسری و بین اللملی را می دانند ، سراسری (Entire(ly کاملا متفاوت است. حال خستگی و فعالیت فوق العاده مسولین برگزاری، اما اشتباهی به این بزرگی از سوی یک نهادی کاملا فرهنگی واقعا بعید است. در برپایی جشنواره امسال اما و اگر های زیادی وجود دارد . از سویی فراخوانی جشنواره که به مدت یک ماه برپاشد و غفلت برگزار کنندگان در این مدت کوتاه چگونه یک فیلم ساخته می شود و از سویی آمار شرکت 800 فیلم در جشنواره که از آرشیو های 8 سال گذشته جای سوال می باشد. و در این بین بعضی کارهای مطرح که به علت آبکی بودن جشنواره از شرکت در آن انصراف داده اند. حال خرج چند صد میلیونی و بریز و بپاش های آن بماند. واقعا ما در مورد مسائل فرهنگی در کجا ایستاده ایم. یعنی این است برخورد فرهنگی واقعا آقایان مسولین در فکر چه هستند؟ جشنواره ای که وقتی بر روی الفبای تیلیغات آن فکر نمی شود در کل محتوای جشنواره که خدا عالمه ...

از تماشای فیلم نورمن در دوران کودکی با یک تلویزیون سیاه و سفید مبله آر تی آی ، کلی لذت می بردم. و نمی دونستم فیلمش سیاه وسفید بوده یا رنگی. اصلا به این توجهی نداشتم ، فقط تنها چیزی که برام اهمیت داشت خود فیلم و شخصیت نورمن بود. وقت فیلم های نورمن پخش می شد تندی جلوی تلویزیون دراز به دراز می خوابیدم می رفتم توی کوک فیلم و با هر حرکت نورمن از خنده ریسه می رفتم. سالها گذشت دیگه از فیلم های اون که صداو سیما همیشه چپ و راست پخش می کرد خبری نبود و من هم دنبال فیلم هایش نبودم. راستش دنبالش نبودم که نورمن زنده باشه تا که دیشب خبر در گذشت اون و شنیدم.
نورمن جوزف ويزدم کمدين سرشناس بریتانیایی در سن 95 سالگی در آسايشگاهی در جزيره "من" بريتانيا درگذشت.
نورمن ويزدم در سال 1948 و در سن 31 سالگی با بازی در فيلم کمدی موزيکال قرار ملاقات با يک رويا ساخته کارگردان بریتانیایی ديکی ليمن، وارد حرفه سينما شد.
اوج دوران بازيگری ويزدم، دهه های پنجاه و شصت میلادی بود که در مجموعه ای از فيلم های کمدی کم هزينه کمپانی رنک (Rank) به سبک کمدی های اسلپ استيک چارلی چاپلين و برادران مارکس بازی کرد که کارگردان اغلب آنها رابرت اشر و جان پدی کارستيرز بودند.
در اين دوره وی اغلب نقش شخصيتی کميک به نام نورمن پيت کين را بازی می کرد که موقعيت های کمدی خنده آوری در مقابل رئیس جدی اش گريمز ديل به وجود می آورد.
نورمن ويزدم در سال 1953 به خاطر بازی در فيلم دردسر در فروشگاه ساخته جان پدی کارستيرز، برنده جايزه بفتای بهترين بازيگر تازه کار شد.

قدرت بازيگری ويزدم، ايفای نقش شخصيت های مفلوک و بی پناه در کمدی های موزيکال و اسلپ استيک با چاشنی رمانتيک بود. نوع کمدی او نيز ترکيبی از کمدی زبانی و کمدی رفتاری بود و طرفداران بسیاری در بريتانيا و سراسر دنيا از جمله ايران داشت. نورمن در سال 2005 در سن 90 سالگی رسما اعلام بازنشستگی کرد.
فشار زمان به کارگردانی رابرت آشر آخرين فيلم کمدی بود که او در سال 1966 برای کمپانی رنگ بازی کرد.
چارلی چاپلين گفته است که نورمن ويزدم دلقک محبوب او بود. ويزدم در سال 2000 از سوی ملکه بریتانیا به لقب" Sir "مفتخر شد.
بازی در سريال آخرين شراب تابستان در نقش بیلی اينگلتون، از آخرين نقش های او در تلويزيون و سينما بود که در سال 2004 از بی بی سی پخش شد.
فيلم کمدی کوتاه اکسپرسو، ساخته مارتين نايجل و کوين پوئيس، آخرين بازی نورمن ويزدم در سينما بود که در سال 2007 ساخته شد. فيلمی ده دقيقه ای درباره هشت شخصيت که در يک کافی شاپ سر يک ميز واحد می نشينند. اين فيلم در فستيوال فيلم کن 2007 به نمایش درآمد و مورد توجه واقع شد.
نورمن ويزدم در سال 1992 اتوبيوگرافی خود را نوشت که با عنوان به من نخند، من يک احمق ام منتشرشد.
وی تنها بازيگر غربی بود که نمایش فيلم هايش در کشور آلبانی در زمان حکومت کمونيستی انور خوجه آزاد بود چرا که او بازيگر محبوب رهبر پیشین آلبانی بود.
نورمن ويزدم در سال های اخير حافظه اش را به کلی از دست داده بود به طوری که به گفته همسرش، ديگر تصوير خود در فيلم هايش را نيز نمی شناخت.
ويزدم در سال 1996 جايزه يک عمر دستاورد سينمايی منتقدان فيلم لندن را به دست آورد.
تا وقتی که خوشحالند، سربزنگاه، در حال انجام وظيفه، به دنبال يک ستاره و سحرخيز (در ايران با نام شيرفروش نمایش داده شد)، از جمله مشهورترين فيلم های نورمن ويزدم در سينماست.
سفره ماه رمضان هم یواش یواش داره جمع می شود حالا چقدر ما استفاده کردیم که هر کس خودش بهتر می داند. یعنی ماه رمضان مانند یه دوره کلاس فشرده است . کلاس آدم شدن ، خوب بودن ، خوب فکر کردن . و حالا پایان دوره آن رسیده و یعنی می توانیم سر بلند از این پایان دوره بیرون بیاییم و نمره قبولی را بگیریم یا نه؟ این یک ماه که شاید مانند هر سال برای ما تکرار شود و بد به حال ما که این تکرار و تکرار هیچ تاثیری بر روی ما نداشته باشد. و شاید این آخرین فرصتی باشد که در اختیار ما ست. از سحر آن که نه فقط خوردنش باشد که معرفتمون از سحر خوردن پلو و خورشت که به اصطلاح سحری شده نه عبادت و تدبر . از افطاری اون هم که یک شکم پر غذا و و چه و چه .. غافل از گشنه ها از اون هایی که شاید بیشتر سال برای آنها ماه رمضون باشه ، یعنی اونهایی که دستشون به دهنشون نمی رسه و همیشه نصف شکمشون خالی است. نخواستیم بدونیم که ماه رمضان فقط همین سحر و افطارش نیست که از اذان صبح تا غروب آفتاب دهنمون را ببندیم هی به ساعت نگاه کنیم که چقدر مانده تا افطار؟ ماه رمضان برای اینه که از گشنه ها یاد کنیم، برای اینه که خود مون و جمع و جور کنیم، برای اینه که اینقدر قاطی دنیا و بازی هایش نشویم و یک کلام برای اینه که آدم باشیم.
سال 85 که تلویزیون داشت برنامه چهره های ماندگار را نشان می داد ، اوج آن برنامه صدای جادویی " محمدنوری " بود. راستش وقتی صدایش رو با آن حال و هوای خاصش می دیدم نفسم توی سینه حبس شده بود. وجودم سر شار بود از غرور ، از این که هنوز ما این سرمایه ها رو داریم و می توانیم به آن افتخار کنیم.. اما حیف که صدا و سیما هم گاهی هم اگر از اون یاد می کرد و صدایش را پخش می کرد به مناسبتی و فتح فلان قله علمی و فلان چیز های دیگر صدای ماندگار آن را پخش می کرد و هیچ یادی از حال بیمار او...

ما برای پرسیدن نام گلی ناشناس ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم
ما برای بوسیدن خاک سر قله ها ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم
ما برای آنکه ایران خانه ی خوبان شود ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم
ما برای آنکه ایران گوهری تابان شود ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم
ما برای بوییدن بوی گل نسترن ،
چه سفرها کرده ایم ، چه سفرها کرده ایم
ما برای نوشیدن شورابه های کویر ،
چه خطرها کرده ایم ، چه خطرها کرده ایم
ما برای خواندن این قصه ی عشق به خاک ،
رنج دوران برده ایم ، رنج دوران برده ایم
ما برای جاودانه ماندن این عشق پاک ،
خون دل ها خورده ایم ، خون دل ها خورده ایم
ای ایـــــــــــــران ... /
شعر از نادر ابراهیمی
محمد نوری در مراسمی که طی آن تندیس و لوح خود را به عنوان چهره ماندگار موسیقی ایران در سال 1385 دریافت می کرد ، ترانه " سفر برای وطن " را با شعری از نادر ابراهیمی اجر کرد. محمد نوري در آستانهي 78 سالگي به عنوان چهره ماندگار عرصه موسيقي معرفي شد. اين خواننده پيشكسوت متولد 1308 و فارغ التحصيل از هنرستان تئاتر، زبان و ادبيات انگليسي از دانشگاه تهران و مباني تئاتر از دانشکده علوم اجتماعي است. او بيش از سيصد قطعه آوازي اجرا كرده است و با ترانه "گل مريم چشماتو واكن منو نگاه كن"، "شكوفه در شكوفه" ، "چراغي در افق"، "در ماه ماندگار" و "وطن" .... به خوبي او را ميشناسيم و تنها خواننده ايراني است كه كار ترجمه و داستان نويسي هم داشته است و به گفته خودش در نگين، سخن، تكاپو، آدينه، دنياي سخن، سپيد و سياه ترجمه و حرفهايي داشته است كه مطرح كرده است و ترجمههاي در سالهاي دور داشته است.. او آواز را نزد باغچهبان و تئوري موسيقي را نزد سيروس شهردار و فريدون فرزانه_ اساتيد هنرستان عالي موسيقي _فرا گرفت و شيوه آواز خود را متاثر از اساتيدي چون حسين اصلاني، ناصر حسيني و محمد سرير ميداند. در دهه بيست "محمد نوري" در همين سالها _سنين نوجواني_ با خواندن اشعار نوين کار خوانندگي را آغاز کرد. او طي سالهاي بعد با تکيه به تحصيلات هنرستاني و دانشگاهي خود توانست هويت مستقلي به انديشه و گرايشاش ببخشد. محمد نوري در مصاحبهای درباره راز ماندگاريش گفته بود: " من هرگز خود را در اوج نديدهام. با زيربنايي سست هم مي توان به اوج رفت، ولي ماندن در قله، كار هر كس نيست، كار ما هم نيست، آن كه بسرعت اوج مي گيرد، با همان سرعت سقوط مي كند. رمز ماندگاري در همين است كه طوري بايد به اوج رفت كه بيبرگشت باشد.

امسال هم نیمه شعبان اومد در نبودنت همه جشن و پایکوبی گرفتیم و در واقع نه برای شادی تو که شادی خودمون شادی کردیم و خوشحالتر از اینکه امسال هم نیامدی. نیامدی تا ما هم به کارهامون برسیم و توی رنگ و نیرنگ غرق بشیم و دل خوش گاهی یاد تو کنیمم و تو مراسم ها و نمازمون اگه یادمون باشه دعای فرج بخونیم . وقتی گاهی دعای فرج رو زمزمه می کنم او ته دلم این تکه رو زمزمه می کنم : چه خوب شد نیامدی برای بعضی ها چه خوب شد نیامدی ،نیامدی و ما خیلی چیز ها رو دیدیم و خیلی چیزها رو تجربه کردیم. نیومدی که اگر میامدی این آدمهای رنگ و وارنگ که نمی تونستن قدم علم کن و ادعای ها گونا گون کنن. چقدر قشنگه که همه مون مدعی مرید تو ایم ، مدعی اینکه همه کارهامون تحت نظر تو و تو مهر تایید تو روی اونها زده ای. اگه یه عده افرادی وجود تو رو انکار می کردن اما حال بیماری شک در بودنت و حضور داشتنت توی بچه شیعه هات ظهور کرده که کجاهستی و چه می کنی؟ تعجب نکن از این همه ریا دو رویی که بیرون درون مون از زمین تا آسمون تفاوته . بیرون لب مون تو ذکر و دعا ست و تو خفا از خدا هم بی خبریم و چه برسه به تو.. آقا نیا بزار دنیامون همینطور بگذره که خیلی هم خوش می گذره آخه همه به نبودنت عادت کردن این همه سال نیومدی این چند سال هم روش. آخه اگه بیایی موقعیت ما چی می شه ؟ تو که با کسی بده بستون که نداری حتی اونهایی که برای تو تبلیغات می کردن تا موقعیت خودشون و حفظ کنن . آقا نیا که وقتی بیایی نمی تونم چشم تو چشمت بندازم و قدر یه آدم با هات حال و احوال کنم.
